از آخرین باری که ساناز رو دیدیم چند روزی گذشت و خبری ازش نشد ، توی اون چند روز من فکرم درگیر این موضوع بود که این ارتباط به کجا میرسه ؟ توقع ساناز از من چیه و اصلا من خودم می خوام چیکار کنم ؟ به ناهید یادگارخودم...
یک هفته از اون موضوع گذشت و یه روز که توی دفتر مشغول کار بودم ناهید زنگ زد ، گفت امروز عصر بیا دفتر من ، پرسیدم چرا ؟ گفت بیا می خوام به یه نفر معرفیت کنم ، من که کنجکاو شده بودم پرسیدم همون دوستی که یادگارخودم...